اکنون
. . . به تماشا سوگند و به آغاز کلام
مسلمانان ، مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید . . . مولوی . دیوان شمس نور چراغای خیابون ، که رو سنگفرش بارون زده سر میخورن ، امپرسیون عشق تو رو ، تو چشمای خیسم نقاشی میکنن . روحم شده ، گالری پرتره های تو . . . بارون باشه و آسمون شب و صدای ویولون و فکر تو ، مگه میشه شاعر نشد ؟! پ.ن: یه دنیا حرف دارم ، ولی سهم تو فقط همین سه نقطست . . . سلام منو بهش برسون ، بگو چیزی رو از دست نداده . . . پ ن: روحش شاد برای دیدن پنجره با چه شوقی تا این پایین میباره ! طفلکی بارون با چه عشقی خودشو به پنجره میکوبه ، با اینکه پنجره هیچوقت تحویلش نمیگیره ، اما بارون همیشه برای یه لحظه لمس پنجره آسمونشو ترک میکنه . اگه پنجره میدونست بارون برای رسیدن بهش چه چیزایی رو فدا کرده ، بازم در مقابل اشکای بارون اینطوری سرد و سفت می ایستاد ؟!!! شاید به خاطره اینه که مطمئنه بارون دوباره هرسال همین موقع بر میگرده و نازشو میکشه . . . " جای بوسه های بارون هنوز رو گونه ی پنجره خیسه " پ.ن : امروز 1 آذر روز تولد من . . . دیگه نیست تولد من روزیه که تو رو پیدا کردم . . . راهی که اما پایانش من نیستم ، . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . پس این راهی که من بهش چشم دوختم کی رو قراره به من برسونه ؟!!! پ.ن: بارون که میاد چتر نمیخوام ، تو را اما . . . تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پِی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالها هست که در گوشم آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچم سیب نداشت ؟! .... من به تو خندیدم پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدرپیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟! اگر معجزه ای رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنیا قول خواهم داد چشمهایم را تا آخرین روز حیاتم روی هم بگذارم : می دانی چرا ؟ می ترسم یک لحظه غفلت کنم ، دوباره تو را ببینم و یک عمر گرفتارت شوم !! پ.ن : جواب این شعر که همون قسمت دومشه از فروغ فرخ زاده . پ.ن : منم خیلی وقته چشمامو رو هم گذاشتم . ولی همینطوری چشم بسته هم گرفتارتم . . . کاری به کار عشق ندارم ! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم . انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند . زیرا هیچ چیز و هر کسی را که دوستر بداری حتی اگر یه نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ میکند . پس من با همه ی وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار ، دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته میگذارم تا روزگار بو نبرد . . گفتم که کاری به کار عشق ندارم . . . قیصر امین پور پ.ن: تو یادته از کجا شروع شد ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی ![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |





